یک روز مردی برای کار خیر به تیمارستان میره میبینه تو حیاط تیمارستان دیونه ها صف کشیدن میرن به یه سوارخ تو دیوار نگاه میکنن بعد میان اخر صف تا دوباره برن به سوراخ نگاه کنن کنجکاو میشه میره تو صف می ایسته نوبتش که میرسه نگاه میکنه میبینه تو سوراخ هیچی نیست یه یکی از دیونه ها میگه اخه من هیچی تو سوراخ ندیدم دیونه میگه مرد حصابی چند ساله ما نگاه میکنیم تا چیزی ببینیم تو میخوای با یک بار نگاه کردن چیزی ببینی؟؟
برچسب: نویسنده: یاسر بدلی تاريخ: پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 19:57
طرف داشته گریه می کرده می گن :چته؟می گه :پشیمونم، کاش به حرف بابام گوش کرده بودم.می گن :مگه چی می گفت؟می گه :نمیدونم، گوش نمی کردم!
پسره یه استاتوس گذاشته دختره لایک زده پسره کامنت گذاشته مرسی,خانوووم لایکت خیلی زیبا بود :||||
دختره استاتوس زده تا حالا مامان بابای گلم منو نزدن .........پسره زیرش کامنت گداشته "نکران نباش شوهرت حتما
جبران میکنه"برچسب: نویسنده: یاسر بدلی تاريخ: پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 19:53
برچسب: نویسنده: یاسر بدلی تاريخ: پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 19:48
برچسب: نویسنده: یاسر بدلی تاريخ: پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 19:46
برچسب: نویسنده: یاسر بدلی تاريخ: پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 0:39
برچسب: نویسنده: یاسر بدلی تاريخ: پنجشنبه 17 بهمن 1392 ساعت: 0:36
برچسب: نویسنده: یاسر بدلی تاريخ: چهارشنبه 16 بهمن 1392 ساعت: 21:11